به نام خدا
برای حل مشکلات خویش و دیگران نیازی نیست که زیاد بدانیم،
تنها کافی است خوب گوش کردن را بیاموزیم.
ساویسا مهوار
دو سال و اندی از تشکیل کتابخانه سیار ساویسا مهوار میگذرد. اما هنوز باورمان
نیست که دو سال گذشته است. انگارهمین دیروز بود. او را با انبوهی کتاب و لبی خندان
در سالگرد خانه کتابدار میدیدیم و دوستان را به گونهای میخنداند که صدای قهقهه
آنها به طبقه بالا رسیده بود.
حس عجیبی داشتم که قدم به محلهاش گذاشتم. خواستم کاری انجام دهم، هرچند کوچک ولی
در حد توان خود سعی خود را کردم تا دین خود را نسبت به دوستی ادا کرده باشم. او که
بدون هیچ توقعی همچنان کنار بچهها بود. برایشان مینوشت و با آنها خوش و بش
میکرد. فقدان او همچنان در بین دوستان شورایی آشکار است.
به هر جهت از چند ماه قبل با خیلی از دوستان شورایی و هر کس که میدانستم میتوانست
کاری برای بچهها انجام دهد، سپرده بودم که در این روز با ما همراه شوند. همه به
نوعی ما را تشویق میکردند و جواب مثبت دادند. ولی از آنجا که تقدیر چیز دیگری
برایمان رقم زده بود در لحظات پایانی متوجه شدم هرکس به دلایلی قادر به همکاری با
ما نیست.
پس برنامه را با توجه به توان خود اینگونه آغازکردم؛ طبق قراری که با آقای نوری
داشتم در محل حاضر شده و به شهریار رفتیم. پس از ورود به منزل مورد نظر و کمی
انتظار تا آمدن تمام اعضاء صحبت را آغاز کردم و نظر اولیاء و بچهها را در ارتباط
با کار کتابخانه جویا شدم. همه به نوعی قدردانی میکردند. گفتم دوست داریم نقاط ضعف
کار خود را بدانیم و پرسیدم چرا بعضی از بچهها که در گذشته عضو کتابخانهمان بودند
دیگر عضو نیستند؟
یکی از مادران پاسخ داد که بچهها خود میخواهند که عضو باشند ولیکن مادرانشان
اجازه نمیدهند چون معتقد هستند کتاب خواندن جلوی پیشرفت درسی بچه ها را میگیرد.
ولی خود بر این باور بود که فرزند کلاس دومیاش پیشرفت چشمگیری داشته است. درخلال
صحبتها اشارهای به چگونگی انتخاب کتاب خوب داشتیم و سپس کار ترویج فرهنگنامه را
اینگونه آغاز کردم؛ تمام دوستان را به تیمهای سه نفره گروهبندی کرده و به هر گروه
یک جلد فرهنگنامه داده و از هر گروه خواستم نظرشان را در رابطه با تصاویر بیان کنند
و بنویسند که ازکدام تصاویر خوششان آمده و به چه علت. جالب است بدانید افرادی که
سواد خواندن نداشتند ابتدا با تعجب و با نگاهی پر از سؤال به من مینگریستند. سپس
با توضیح من خوشحال شدند. در گروهی که دو مادربزرگ بود و یک خانم مسن، وقتی خنده
دیگران را دیدند یکی از آنها به اعتراض گفت: «خنده نداره! شما میبینید ما هم
میبینیم!» و در آخر از یکی از بچهها برای نوشتن کمک گرفتند. همه خیلی جدی کار را
شروع کردند. خلاصه هر کس به گونهای سرگرم بود. سپس زمینه را برای اجرای بازی
با پرسشهایی شروع کردم. مادران میخندیدند و میگفتند: «ازما دیگه گذشته که بازی
کنیم!» ولی خیلی راحت با مقدمهچینی که صورت گرفت همه به جمع ما پیوستند، حتی
مادربزرگها برای یارکشی کنار بچهها قرار گرفتند. یارکشی کردیم و به نوبت هرکس یار
خود را انتخاب کرد. آن قدر همه به وجد آمده بودند که صدایمان به سختی به هم میرسید
پس از یارگیری بازی گری گری را اجرا کردیم و در آخر پذیرایی کوچکی از افراد شد و یک
جلد کتاب به نام "قول بچه قورباغه" به رسم یادبود به هر خانواده اهدا گردید.
مخارج
این برنامه را مدیریت مهد ویستا، سرکار خانم پریسا پهلوان تقبل کرده بودند که از
ایشان سپاسگزاریم.
جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷

به مناسبت روز جهانی خانواده ۲۵/ ۲/ ۱۳۸۶
گزارش کتابخانه سیار ساویسا مهوار
من مریم یزدان بخش هستم ، از سال ۱۳۷۹عضو شورای کتاب کودک شدهام و با گروههای
گوناگون ترویج کتابخوانی همکاری میکنم. از بهمن سال ۱۳۸۴عضو کمیته کتابخانههای
کوچک شورا هستم . با توجه به پیام دوست از دست رفتهی شوراییمان، ساویسا مهوار که
تا آخرین لحظات حیاتش به یاد کودکان این سرزمین بود و میخواست منزلش به کتابخانه
تبدیل شود، طرح کتابخانهی سیار را در محل سکونت او در صباشهر شهریار پیشنهاد کردم
. این پیشنهاد مورد تأیید شورا قرار گرفت و حامد نوری از اعضای شورا و دوست ساویسا
مهوار برای اجرای این طرح، در کنارم قرار گرفت.
روش اجرای طرح، گام اول:
در تیرماه ۱۳۸۵ به محل زندگی ساویسا مهوار در صباشهر شهریار مراجعه کردم و با زدن
در خانهی یکایک همسایهها و معرفی شورا کارمان آغاز شد. از اولیا خواسته شد
در صورت تمایل به همکاری با کتابخانهی سیار، مقطع تحصیلی فرزندانشان را مشخص کنند
تا بتوانیم با توجه به تعداد و مقطع تحصیلی دانش آموزان خورجینهای کتاب را تهیه
کنیم. ناگفته نماند که این آشنایی برای آنها دور از تصور بود. باتعجب به ما نگاه
میکردند و ما را سؤال پیچ می کردند. به ویژه زمانی که نام بچههای پیش از دبستان را
مینوشتم، این شگفتی بیشتر میشد. با کمی صبر و حوصله پاسخ یکایک افراد را میدادیم و
آنها که نگران پرداخت شهریه برای عضویت بودند، وقتی میشنیدند وجهی از آنها گرفته
نخواهد شد، خوشحالتر میشدند . روز اول، ۱۳ عضو به ما پیوستند ، از جمله دو خواهر
ناشنوا و جوان ۲۰ سالهای که در کلاس اول دبستان درس میخواند .
روش آمادهسازی خورجینها :
پس از شناخت مخاطبان ، خورجینهایی (ساک آرمدار شورا) برای ۳ گروه پیش از دبستان ،
دبستان و راهنمایی با توجه به نظر کارشناسان ادبیات کودک وفهرستهای شورای کتاب کودک
تهیه شد. محتوای هر خورجین شامل ۱۰عنوان کتاب غیرداستان، داستان (تألیف)، داستان
(ترجمه)، ادبیات کهن و نشریهی مناسب مخاطب به همراه فهرستی از کتابهای آن خورجین
بود .
گام دوم
روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۵، طرح کتابخانهی سیار ساویسا مهوار به مرحلهی اجرا درآمد و
از آن پس تاکنون هرماه برای تعویض خورجینها به منزل یکی از اعضای کتابخانه مراجعه
میکنیم. روز جمعه را برای این کار انتخاب کردهایم تا بتوانیم بیشتر با بچهها در
ارتباط باشیم. در روزهای دیگر، بچهها در دو شیفت صبح یا عصر در مدرسه هستند .
خورجینها را متناسب با مقطع تحصیلی هریک از مخاطبان خود تهیه میکنیم و به آنها
میدهیم، ولی به گفتهی بچهها و مادران، کتابها را افراد دیگری در سنین مختلف نیز
میخوانند، از جمله پدر ومادرها، خواهران و برادران دیگر که عضو کتابخانه نیستند و
اقوام و دوستان. با توجه به استقبال فراوان از این طرح،تصمیم گرفته شد خورجینهایی
برای نوجوانان دبیرستانی نیز درنظر گرفته شود .
در حال حاضر تعداد اعضا از ۱۳ نفر به ۲۹ نفر افزایش یافته است که از این تعداد ۸
نفر در گروه سنی پیش از دبستان (۴ پسر و ۴ دختر ) و ۱۱ نفر دبستان (۵ پسر و ۶ دختر
) و ۶ نفر راهنمایی (۱ پسر و ۵ دختر) و ۴ نفر دبیرستان ( ۲ پسر و ۲ دختر) هستند، جمعاً
۱۷ نفر دختر و ۱۲ نفر پسر.
تقاضا برای عضو شدن در کتابخانه رو به افزایش است ولی ما با این امکانات محدود توان
بیشتری نداریم. وقتی به مادری گفتم که نمیتوانم فرزندش را عضو کنم ناراحتی خود را
این گونه بیان کرد: «ما همیشه از همه چیز محروم هستیم» وقتی دیدم این قدر مشتاق
است فرزند وی را هم عضو کردم.
در نشستی که همراه با شهلا افتخاری رئیس کتابخانهی شورا و مشاور طرح در فروردین
ماه ۱۳۸۶ در جمع اعضای کتابخانه داشتیم، نظرات بچهها و مادران را دربارهی
کتابخانهی سیار جویا شدیم :
مجتبی پسر ۲۰ سالهای که به سفارش ساویسا مهوار درس خواندن را شروع کرده است، گفت:
"هرماه منتظرم که شما به اینجا بیایید و من خورجینم را از شما بگیرم و میان دوستان
و اقوام تقسیم کنم تا آنها هم بخوانند."
سعید گفت: "کتابها را به مدرسه بردهام و معلم کلاس که آنها را دست من دید، پرسید
که کتابها را از کجا آوردهام؟ و من گفتم که عضو کتابخانهی سیار مهوار هستم. معلم
پس از خواندن کتابها از من خواست که کتابهایم را برای بچهها درکلاس بخوانم و
تعدادی از کتابها را که حجم بیشتری داشت، خود معلم آنها را خواند و برای بچهها
تعریف کرد. "
از سعید پرسیدیم آیا میتواند با همان یک خورجینی که دارد یک کتابخانه تشکیل دهد؟
او پاسخ داد نه. ولی با پیشنهادهایی که به او شد، پی برد که با یک خورجین کتاب هم
میتواند کتابخانهی کوچکی تشکیل دهد .
مادران گفتند که با وجود خورجینها، بچهها کمتر حوصلهشان
سر میرود، خیلی کمتر برای بازی به کوچه میروند و یک کتاب را چندین بار برای بچهها
خواندهاند. حتی بعضی اصرار داشتند که ما هر ماه به منزل یکی از آنها برویم، برخی
مادران از ما کتابهای مناسب بزرگسالان هم میخواستند. ما دربارهی شورا و گروه سنی
صفر تا ۱۸ سال توضیح دادیم .
در پایان از حامد نوری و دیگر دوستانی که نامشان
را نبردهام، به خاطر همراهی با کتابخانهی سیار ساویسا مهوار تشکر میکنم.
هرپایانی سرآغاز کوشش دیگری است. (ساویسا مهوار)
www.smahvar.com
مریم یزدان بخش اردیبهشت ۱۳۸۶
به نام خدا
روز جمعه ۶/ ۷/ ۸۶ ساعت ۹ صبح همراه مریم یزدان بخش و حامد نوری به طرف مقصدی
حرکت کردیم که هیچ شناختی از آن نداشتم، جز اینکه میدانستم یادگار دوستی از دست
رفته در آنجاست و مریم و حامد برای حفظ آن کوشش زیادی کردهاند. به طرف شهریار
رفتیم. چه راه دوری بود. فکر کردم این بچهها چه ارادهای دارند که بیشتر جمعههای خود
را برای این کار میگذارند .
ساعت ۳۰/ ۱۰ به مقصد رسیدیم. کوچهای که خانهی ساویسا مهوار در آن بود، خانه ای که
دوست داشت کتابخانه شود، ولی نشد. اما آنچه اتفاق افتاد، شاید بسیار زیباتر باشد.
دوستان خوبش آنقدر تلاش کردند تا تمام محله کتابخانه شد. در خانهای را زدیم.
صاحبخانه به میهمانی رفته بود. مریم بلافاصله شروع به پیگیری کرد. در خانهها را زد.
بچهها را یکی یکی خبر کرد و با تعجب دیدم که صبح جمعه آن هم در ماه رمضان درها بی
هیچ اعتراضی باز شد و بچهها با کیسههای شورایی پر از کتاب بیرون آمدند و همه پیگیر
شدند تا بالاخره خانهای پذیرای حضور ما شد. بعد از سلام و احوالپرسی بچهها در اتاق
پذیرایی خانه جمع شدند. مریم کتابها را عوض کرد و من شروع به صحبت با بچهها و قصه
گویی کردم. خیلی خوب بود. هیچ احساس غریبی وجود نداشت. همهاش مهربانی بود. این روح
مهوار بود که حاکم بر قلبهای این بچهها فضا را برای ما آماده کرد . با بچهها نمایش
کار کردم. بچهها نقاب کشیدند. بعد قصهی زال و سیمرغ را گفتم. احساس کردم اشتیاق
مادران برای شنیدن کمتر از بچهها نیست. پس از قصه وقت تمام شده بود. حامد دنبال ما
آمد و ما پس از سپردن یک سری کتاب به دختر صاحبخانه از آنها جدا شدیم. به مزار
مهوار رفتیم و سپس شهر را ترک کردیم.
اگر چه من بعد از آن فقط یک جمعه، در تاریخ ۴/ ۸/ ۸۶ توانستم همراه مریم و حامد بروم
و این سعادت بیشتر نصیب من نشد، اما علاقه و تلاش پیگیر وبیدریغ این دوستان جوان
و تأثیر آنها در منطقه و روی بچهها به من امیدواری داد که هر قدمی در راه درست
ادامه مییابد و همیشه میتوان راهی روشن به سوی آینده یافت.
از مریم و حامد سپاسگزارم.
به یاد مهوار
شهناز جمشیدی
گزارش کتابخانهی سیار
در تاریخ ۱۸/ ۸/ ۸۶ طبق برنامهی ماههای گذشته، برای تعویض
خورجینها به منزل یکی از اعضا مراجعه کردیم. دراین ماه دو عضو جدید در مقطع
راهنمایی و ابتدایی به عضویت کتابخانهی سیار درآمدند .
در این روز با کمک اولیا برنامهریزی شد که تا پایان سال ۱۳۸۶، در منزل یکی از اعضا
دور هم جمع شویم. درضمن اولین تعویض کتابهای خورجینها در مهرماه انجام شد و در حال
حاضر ۱۰۵ عنوان کتاب در خورجینها موجود است (در هر خورجین ۵ عنوان کتاب) که شامل ۸
خورجین پیش دبستان، ۸ خورجین دبستان و ۵ خورجین راهنمایی است. کتابهای سری اول
خورجینها در منزل یکی از اعضا نگهداری میشود.
گزارش کتابخانهی سیار ساویسا مهوار
در تاریخ ۹/ ۹/ ۸۶ به همراه دوست و همکار شوراییمان حامد
نوری به صفاشهر شهریار رفتیم. وقتی از ماشین پیاده شدم تا بچهها را خبر کنم، دیدم
مادر یکی از اعضا که قرار بود این بار به منزلشان برویم خندان جلو آمد و پس از
احوالپرسی گفت: "نگران شدم که نکند نیایید آمدم از خانم نوروزی سراغتان را بگیرم."
کار را با ترویج فرهنگنامه آغاز کردم. نخست توضیحات مختصری دادم سپس با پخش سؤالاتی
مربوط به مقالات که از پیش آماده کرده بودم میان بچهها، از آنها خواستم پاسخ
سؤالات را با کمک فرهنگنامه پیدا کنند. اول برایشان دشوار بود، ولی با راهنمایی
آنها به هدف مورد نظر رسیدیم.
برایم جالب بود وقتی میدیدم مجتبی نوجوان ۲۰ سالهمان که به دلایلی در کلاس اول درس
میخواند، نمیخواسته است عضو کتابخانه باشد و در ماه گذشته کتابهایش را تحویل داده
بود. او هم در کنار بچهها فرهنگنامه را ورق میزد و به تصاویر نگاه میکرد.
از مترسک جالیز تا کتابخانه سیار ساویسا مهوار
لیلا (رویا) مکتبی فرد
یک روز جمعه سرد، اما آفتابی بود. خورشید روی برفهای شب قبل میتابید و باد با سوز
سردش هماورد میطلبید. ساعت از ۱۰ گذشته بود که به محلهات رسیدیم. محلهای که قبل از
رفتنت هرگز آن را ندیده بودم و بعد از رفتنت انگار یک جورهایی با اهالی آن فامیل
شدم ! وقتهایی که دلم خیلی برایت تنگ میشود، همین مردم هستند که کمی آرامم میکنند.
آن روز هم موعد ماهانهی تحویل و تحول خورجینهای کتابخانهی سیاری بود که به نام تو
دراین محله میچرخد. بچهها یکی یکی با خورجینهای شورایی از خانهها بیرون میآمدند و
منتظر میماندند تا مریم یزدان بخش بقیه را هم جمع کند . او تا به حال توانسته ۲۳
خانواده را در کتابخانهات عضو کند و این یعنی حالا ۲۳ تا از بچههای محلهات به یاد
تو کتاب میخوانند. شاید آنها دقیقاً ندانند تو که بودی. چون بعضیهایشان پیش
دبستانی هستند. یکی، دوتایشان هم کم توان ذهنی. اما مهم این است که کتاب می خوانند.
تو هم همین را میخواستی ، نه؟!
آبان ماه ۱۳۸۵ که حامد نوری ومریم یزدان بخش کتابخانه را راه انداختند، شاید خودشان
هم باورشان نمیشد که اهالی محل ، نزدیکیهای دوازدهم هر ماه که میشود به انتظار جمعه
میمانند تا مریم و حامد و دیگر دوستان شورایی بروند و در خانهی یکی از اهالی جمع
شوند، کتابها را دست به دست کنند، بچهها و مادرهایشان همدیگر را ببینند و حال و
احوالی و...
حالا کتابخانهی سیار تو حدود ۱۰۰۰ جلد کتاب دارد. باورت میشود؟! همهاش هم کتابهایی
که خیلی دوست داشتی! چرا داشتی؟! داری! بله داری، چون هنوز هم هستی. من آن
روز دیدمت! لابهلای ورقهای کتابها، توی خورجینهایی که بچهها با دست کوچکشان گرفته
بودند و توی اشتیاق چشمهایشان وقتی خورجینهای تازه را میگرفتند! بله خودت بودی
عمومهوار!
یادت هست؟ یک بار بهت گفتم: «به نظر من فقط آدمها نیستند که روح دارند، درختها،
کوهها، رودها، شهرها، ساختمانها، و کتابخانهها هم روح دارند. کتابخانهی تو هم روح
دارد، روحی که تو در آن دمیدهای.
ما کتابدارها پدری داریم که خیلی او را دوست داریم. پدر ما، یعنی رانگاناتان، میراث
ارزشمندی برای ما به جا گذاشته است. این میراث پنج اصل دارد. پنجمین آن چنین است:
"کتابخانه یک اورگانیزم بالنده است." مگر میشود چیزی که بالنده باشد، زنده نباشد؟
و مگر میشود چیزی که زنده است، روح نداشته باشد؟ عمو! نکند از نویسندهی کودک بودن
هم خسته شده بودی. آخر تو خیلی اهل شغل عوض کردن بودی! یک بار یک جایی توی یکی از
فرمهایت خواندم که «مترسک جالیز» بودن اولین شغلت بوده است! شاید به این نتیجه
رسیده بودی که کتابخانهی سیار کودکان بودن از نویسندهی کودک بودن هم بهتر است،
برای همین هم شدی کتابخانهی سیار ساویسا مهوار!
جمعه ۳/ ۱۲/ ۸۶
ساعت ۳۰/ ۹ صبح میدان آزادی
مریم یزدان بخش پیش از موعد رسیده بود. به او پیوستم. گشتی در باغ گلی که در همان
حوالی بود زدیم، . به دنبال یافتن نهال بید مجنون!
زنگ تلفن از رسیدن حامد نوری خبر داد. نیم ساعت بعد در کوچهای آشنا، محل زندگی
ساویسا مهوار در شهریار بودیم.
هنوز ماشین کاملاً نایستاده بود که چندتا از درها باز شد، یکی از پنجره سرک
کشید....
چند نفر از اهالی در حال رفتن بودند. با ما سلام علیک گرمی کردند و تشکر از اینکه
زحمت کشیدید آمدید. یکی از همسایهها گفت دیرکردید. گفتم (به میزبان این هفته) نکنه
شانس تو این هفته هم نیایند.
بعد پریا با جدیت و گامهای راسخ ظاهر شد، دختر کوچولوی ۳ یا ۴ ساله دوست داشتنی
که حسابی مرتب بود. بند خورجین کتابهایش را دور گردنش پیچانده بود که به زمین
مالیده نشود و کوله با ارزشش را محکم میان دستان کوچکش گرفته بود.
گفتند که این دفعه قرار است برویم خانهی خودش. (خانهی سابق ساویسا مهوار) که حال
خانوادهای ۴ نفری در آن زندگی میکنند. از اهالی جدید محل بود ولی مثل اینکه مدتها
با مردم این محله دوست و آشنا بوده است!
مریم زنگ تک تک خانهها را زد و خبر آمدنمان را به همه داد .
بچهها یکی یکی، چندتا چندتا و بعضیها با بزرگترهایشان وارد شدند.
مریم با تلی از کتاب و دفتر و دستکش شروع کرد به ثبت کردن،
نوشتن و جابهجا کردن خورجین کتابها. بزرگترها هم دور او حلقه زده بودند.
من با بچههای دبستانی و پیش دبستانی با خواندن قصهی عمونوروز شروع کردیم. گشتی در
هفتسین نوروز زدیم . شعر خواندیم، لطیفه گفتیم، بازی کردیم (کلاغ پر و...)
بچهها بازیهای مختلفی را پیشنهاد کردند. همه دلشان میخواست بازیهای دیگری هم بکنیم
که به دلیل کمبود فضا (سهم ما نصف یک اتاق بود) امکان نداشت.
وقتی نظر بچهها را دربارهی نمایش و تئاتر پرسیدم، یکی از بچهها گفت که میتواند
نمایش آرش کمانگیر را بازی کند که به دلایل معلوم پیشنهاد او رد شد. ولی فرصتی شد
تا با بچهها کمی هم از آرش کمانگیر بگوییم.
بعد یک قصه از کتابهایی که بچهها خوانده بودند به انتخاب خودشان خوانده شد، داستان
قاصدک، و چه قصهی عالیای انتخاب کردند!
همه در مورد قصه نظر دادند. کلی با قاصدک قهرمان قصهمان دوست شدیم. همه این داستان
را خیلی دوست داشتند.
یکی از اهالی محل، فاطمه دختر خوب و مهربان دبیرستانی کار نگهداری و امانت دادن
کتابها را قبول کرده بود. مادر فاطمه از هر فرصت و نکتهای برای گفتن از مهوار و
مادرش استفاده میکرد. فاطمه با حسرت به دیواری که زمانی قفسههای کتاب مهوار آنجا
بود، نگاه میکرد و از آنها میگفت.
بزرگترها میگفتند هرکس دربارهی کتابخانه میشنود، دوست دارد عضو شود و کتاب بگیرد
ولی ما میترسیم کتابها را خراب کنند و نمیتوانیم به آنها کتاب بدهیم.
عادت کتابخوانی به بزرگترها هم سرایت کرده بود. بعضی از مادرها برای خودشان هم کتاب
میخواستند. ساعت ۳۰/ ۱۲ کتابها دوباره جمع شد، داخل کارتن و نایلکسها رفت و به
فاطمه تحویل داده شد. از او برای شرکت در مراسم خانهی کتابدار دعوت شد. گفتند اگر
بتوانند میآیند. مادر فاطمه متأسف بود که راه دور است و ما نیز متأسف از اینکه
فاطمه از مرکز و دسترسی به کتابخانهها دور است اگر نه میتوانست کتابداری فوقالعاده
شود.
زنگ در از آمدن حامد نوری خبر داد .
از همه خداحافظی و تشکر کردیم و به سمت مزارِ بانی کتابخانهی سیار رفتیم.
دقایقی در کنار او بودیم. بعد به سمت تهران حرکت کردیم.
۴/ ۱۲/ ۸۶
ارسا
|